کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

مامانی اکرم اینا میان پیشمون هورا.............

عزیز دلم سلام بابا احمد خونه ی تهران رو فروختند و برای خودشون ساوه و برای دایی جون تهران خونه خریدن.............. میخواستن تهران یه خونه بخرن ولی متاسفانه چون خیلی گرون بود اونم با متراژهای کم اومدن ساوه خریدن. نزدیک خونه ی ما........... وای نمیدونی چقدر خوشحالم ............... انگار یه فصل جدید تو زندگیم آغاز شده.......... امیدوارم ساوه شهر خوبی برای مامانی و بابا جون باشه و بهشون خوش بگذره و دل مهربونشون نگیره. آمین
17 دی 1391

شب یلدا امسال پیش زندایی جون

کیانای نازم سلام امسال شب یلدا رفتیم شمال پیش زندایی جون ............. خیلی خیلی خوش گذشت و کلا شب یلدای خوب و متفاوتی بود.دایی جونم کلی خوشحال بود. امیدوارم همه ی همسران خوب و خوش و سلامت باشند. یه عالمه هم چیزای خوردنی و خوشمزه خوردیم.عکس هم متاسفانه تو دوربین عمو مهدی مونده و مامانت هم اصلا حواسش نبود از گل دخترش عکس بگیره برای تو وبلاگش   ...
17 دی 1391

عکس های آتلیه ی کیانا

نفس مامان سلام  خیلی وقته که عکساتو گرفتم ولی چون فایل عکسارو بهم نداد نمیتونم برات بذارم دنبال یه فرصتم از عکسات عکس بگیرم و بعد بزارم اینجا برات. مامان تنبلتو ببخش ...
17 دی 1391

عزیزم بازم دیر کردم

سلام نفسم عمرم  مامانو ببخش  (الان میگی چقدر ببخشم)ولی به خدا سرم خیلی شلوغه یه عالمه هم اتفاقات خوب و شیرین افتاده که یکی یکی برات تعریف میکنم. عسل مامان اسفند که بیاد 3 سالت تموم میشه و میری تو چهار سال.................. وای سه سال با تو بودن چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که لگد زدناتو توی پهلوهام حس میکردم و با هر بار تکونات قند تو دلم آب میشد. کیانای من از وقتی که اومدی دنیا برام یه جور دیگه شده.دلتنگی و دوست داشتن برام یه جور دیگه تعبیر میشه.اصلا از وقتی که اومدی من یکی دیگه شدم. یه مااااااااااااااااااااااااااااادر.... داشتم عکسای نوزادیتو نگاه میکردم دلم گرفت .میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه هر چی تو بزرگتر...
17 دی 1391
1